لطيفه هاي از آب گذشته!!!
لطيفه هاي از آب گذشته!!!
در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.
در استخر
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.
چشم نخوردن
جلال: سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!
عينك دودي
روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد: چقدر نوشابه سياه
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 11:22 توسط رضا.ر
|